|
*همین که مثله یه بچه کوچولو که کم می یاره و پناه می یاره پیش مامانش٬توی اون شبی که هیچ کس نبود و همه ی کارهاش بهم پیچیده بود و بهم پناه آورد برام کافیه!...شکر! *ناراحت بود٬سعی نکردم ناراحتی هاش و رفع کنم٬فقط سعی کردم همراه اش باشم.همراه و شانه به شانه! *چه قدر برام اینکه فقط یه دوست باشی قشنگ تر بود تا اینکه بخوام فکر کنم"دوست پسرمی"! وقتی برام یه دوستی هیچ انتظاری ندارم٬هیچ حس جبرانی ندارم فقط برام مثل یه دوست عزیز و محترمی. *شوکه شدم که زنگ زدی و انتهای ماجرا رو تعریف کردی٬وقتی داشتی حرف می زدی باورم نمی شود٬الان این تو"آب" من٬به من زنگ زده و داره از اتفاقات می گه.شکر...! *خیلی قشنگه وقتی سعی می کنم همراهت باشم.خیلی قشنگ! *به امید خوبی های من٬به امید مهر تو و به امید اوضاع بهتر. *دلم نفس ات و می خواد! *دلم صدات و می خواد٬می شه بهت زنگ زد اما همون فلسفه ی صبر هنوز هم باید اجرا بشه! *به دنبال و به امید خاطرات مشترک قشنگم! *امروز یه جمعه خاصه٬دلم یه جوریه!شبیه به انتظار!به امید ظهورش! *این جمعه حس همون جمعه رو داره.وای خدای من... *به امید خوبی های من٬به امید مهر تو و به امید اوضاع بهتر. یا آقا امام زمان (عج): يَا حَيّا قَبْلَ كُلِّ حَيٍّ وَ يَا حَيّا بَعْدَ كُلِّ حَيٍّ وَ يَا حَيّا حِينَ لا حَيَّ يَا مُحْيِيَ الْمَوْتَى وَ مُمِيتَ الْأَحْيَاءِ! بعدا نوشت/ساعت ۵:۵۵ غروب جمعه: واااااااااااای باورم نمی شه! خیلی وقت بود که اصلا حال اس ام اس زدن هم نداشت چه برسه به اینکه در برابر یه اس ام اس تبریک بخواد زنگ بزنه! به من گفت:...! من و خطاب کرد:....! به من همه چیز و گفت! همه چیز و..... خدایا حالم .....حالم عجیبه!!!! یه حس خوب.... خدایا برای خودم باشه فقط برای من باشه!برای حس خودم باشه! من...من الان خوشحال ام من خوشحال خوام ماند و من...! ووووووووووووووووووووو.............. من:
امروز حدود ظهر یک دوست( کلا بعد از تماس٬یه جوری بودم٬واقعا انرژی تو بدن ام نداشتم٬فقط جلوی تلویزیون دراز کشیدم و فکر کردم٬مثلا به تلویزیون نگاه می کردم اما ذهن ام همه جا بود و هیچ جا نبود!به معنای واقعی خوصله صحبت کردن مداشتم٬لب هام برای زدن هیچ حرفی باز نمی شود. فکر کردم٬به تو! به تویی که از دستم ناراحتی٬به خودم که کلامم از دید تو نامهربونه٬به گذشته و از یادآوری گدشته دلم سر گیجه گرفت!!!!!! به برنامه هام٬به برنامه هات وبه چه طور رفم خوردن زندگی برام.به مثال همون پروانه فکر کردم٬دیدم درسته!!!!!!چه جور هم تو اینجا همون پروانه رو گرفتی دستت٬نه دستت و رها می کنی که بتونه پروانه پرواز کنه٬نه مشتت و محکم می کنی که پروانه بدونه براش مرگ رقم خورده!همین جوری مونده وسط زمین و آسمون! خیلی فکر کردم٬حرف هاش و تکرار کردم:ولش کن؟! سرم و تکون دادم تا جملات این شکلیش از سرم بپره٬خندیدم:بنده خدا تو گوش خر یاسین خوند! از ظهر دارم فکر می کنم٬به تو و به خودم٬به بهترین عملکرد برای آینده خودم و تو! حرف هام و تموم می کنم٬سردی کلامم و قطع می کنم اما هیچ گرمی هم بهت هدیه نمی کنم٬معمولی صبر می کنم٬نه جوش می زنم و نه حرص می خورم٬نه می خندم و نه اخم می کنم. برای خودم و شخصیت ام ارزش قائل می شم٬به شخصیت و روح تو ارزش می دم و قدر می دونم و صبر می کنم٬یخ صبری که خودم و از بین نبرم٬یه صبری که از نبودت اشک ام در نیاد٬از بی محبتی هات عصبی نشم. صبر می کنم٬یا مثل یه میوه ی فاسد می یفته٬یا مثل یه دونه تازه کاشته شده باز میشکوفه. من می جنگم برای داشتن ات ولی بدون فقط تا وقتی که تو هم بخوای!
هی پشت سر هم داری بهم می گی نه!بس کن دیگه بابا!شورش و در آوردی!خفه ام کردی انقدر شعار دادی٬خفه شدم انقدر بیخود هارت و پورت کردی!گفتم خدای من ستار٬غفور٬رحمانه و بخشنده اما انگار تمام صفت هایی که ازت می شناختم همش دروغ بود٬شعار بود!تمام حرف های تو قرآن ات حس و حال انشاهای دروغ من و داره وقتی فقط یک سری جمله می نوشتم برای نمره گرفتن! خسته شدم٬پدرم در اومده!نمی بینی که دارم داغون می شم!دارم له می شم! باید خفه بشم که یه وقت ناشکری نباشه و تو بخوای تلافی کنی و دوتا دستم و ازم بگیری!دو تنا پام و ازم بگیری و .... باید سکوت کنم که یه وقت نگی حسودم! دیگه در توان ام نیست! ببین دارم بلند می گم:دیگه در توانم نیست! نه صبر می خوام و نه تحمل!فقط تمومش کن! خسته شدم٬چرا هی داشته های آدم و نصفه نیمه می دی!چرا خودت عدالت نداری٬خفه کردی ما رو انقدر دم از عدالت زدی!خفم کردی برای همه دروغ هات! کم آوردم٬اگه می خوای می رم همه جا هم داد می زنم که بفهمن٬فقط درستش کن.فقط.... ای خدا٬به خدا بریدم!دیگه خسته شدم!خستم از اتاق لعنتی که صبح تا شب من و می ذاره تو انتظار٬خستم از نگاه کردن به مانیتور موبایل ام٬خستم از بس باید فکر کنم نکنه دارم عکس العمل هام و جواب می گیرم! بابا اگه "آب"این حرف و بزنه هیچ گله ای نیست٬اما تو...تو..تو که دیدی من چه شرایطی داشتم٬دیدی که چه برخوردهایی باهام شد٬دیدی که چه تهدیدهایی شنیدم٬دیدی که چه طور به جونم افتاد و می خواست..حالا من باید....ای خدا! دیدی؟!نگو که ندیدی؟!دیدی که چه قدر تو اضطراب اون روزها حرص خوردم٬حالا باید این جوری بشه؟؟!چرا همیشه همه چیز ات نصفه و نیمه است؟!؟ چرا باهام اینجوری می کنی؟!!به خدا نمی تونم تحمل کنم٬خدا.... خدایا دیدی من به خاطر "م" چی دیدم٬چی کشیدم و دم نزدم٬اما .....اما تو انگار هیچ کدوم از این ها رو ندیدی! این فلاکت و بدبختی من دیگه داره دنباله دار می شه٬داره همیشگی می شه! خدایا چرا من هی باید تو رفتار غلط دیگران چرغ بخورم و بازیچه بشم!؟ می خوام بگم:چرا من؟! می دونم که می گی:به جاش خیلی چیزهای دیگه دادم بهت! بابا چرا هی مقابسه می کنی؟!چرا هی سرکوفت می زنی؟! من حرف ام یک کلامه:من مقصر نبودم که تو داری الان سر من جبران می کنی!من بهترین کار و در زمان خودش انجام دادم٬من مجبور بودم خوب رفتار کنم٬چون که اون مریض بود٬چون که اون نباید عصبی می شد٬اگه اون یکی می فهمید به "آب"ضربه می خورد٬"آب"بدون اغراق از بین می رفت٬آبروی "آب" و می برد!نگو این ها احتمالات بود و تو باید وظیفه ی خودت و انجام می دادی٬می دونی که احتمال نبود٬می دونی که یقین بود٬می دونی که تجربه کرده بودم!اون وقت می ذاشتم با ابن تجربه "آب"نابود بشه؟! خدایا تو بفهم٬نمی تونم این ها رو به "آب" بگم که حداقل تو بفهم!نمی شه این ها رو بهش گفت چون درک اش جز برای خودم که تو اون شرابط بودم آسون نیست٬خدایا تو که دیدی٬تو که حس کردی٬تو که متوجه بودی خودت کاری بکن.... حدایا وجودم از این همه غم داغون شده٬دلم یه پیاده روی می خواد٬دلم یه ناهار حوردن بدون کلاس گذاشتن می خواد٬دلم دست هاش و می خوا!خدایا بسه دیگه! دلم می خواد از میدون ونک تا پارک ساعی به پیشنهاد اون پیاده راه بریم!خدایا تموم اش کن. دلم می خواد باز وقتی دلش می گیره سرش رو شونه های خودم باشه! دلم می خواد نگه:نمی تونم!نمی شه!بذار همین جوری باشه! آهای خدا شنیدی؟!این جمله بالایی و شنیدی؟!می خوام نگه.....نگه! باز شدم دودکش٬با اینکه انقدر نهی کردم اش که نکش اون سیگار لعنتی و اما خودم شدم یه سیگاری!با همون فندکی که برای سالگردمون گرفتم و گذاشتم که بلکه همه و ببینیم و بهت بدم٬مثل سگ سیگار می کشم و عمیقا دلم می خواد بود که می گفت:بس کن! می گفت:یه بار دیگه ببینم خودت می دونی! اما نیست!هیچکدوم از این ها نیست و من همه ی این بودن ها رو میخوام و تو همه ی این خواستن ها رو ازم دریغ می کنی٬به چه جرمی؟!!به جرم اینکه به عنوان وطیفه هواسم به "م" بوده؟؟؟!!!! بی کن... دلم "توت فرنگی" کلاسه ی "توت فرنگی" رو می خواد و غر زدن اش :وای این چرا مزه ی شیر می ده .... و خندیدن من٬قه قه زدن من! دلم می خواد باز چشم آدم ها بترکه از این همه مهر٬بمیرن وقتی ما رو کنار هم می بینن و در برابر خنده های مستانه مون چپ چپ نگاهمون کنن! دلم گرفته... دلم "آب" می خواد! دلم موجو قبلی "آب" رو ی خواد. دلم همون "آب" روز های ۴ سال پیش رو می خواد.... دلم گرفته! دلم تنگ شده! دلم داره می میره!دلم انقدر اشک به چشم هام فرستاده که نمی تونم دکمه های کیبورد و ببینم... دلم..عشق ام...جونم.....وجودم..... اشک هام! می بینیشون؟! خدایا قراره در همین نزدیکی باشی قراره......
*رابطه ام با پدر و مادرم همراه یک سری دست انذاز شده و اصلا قصد ندارم که این دست اندازها رو صاف کنم٬چون می دونم و مطمئن ام من مقصر نیستم٬جدا تاحالا تو عمرم نسبت به هیچ چیز انقدر مطمئن نبودم. *نمی تونم کینه ی شکستن ساز و فشردن دست اش و بی خیالیش و فراموش کنم و نمی تونم تبعیض اون یکی رو هم نادیده بگیرم.من همش در برابر حرکات این چنینی سکوت می کنم٬تا مبادا کسی بهم بگه:"حسود"ولی فقط خودم درک می کنم که این حسادت نیست بلکه یک عدد "خواهش به جا"می باشد!بگذریم.... *دلم یه رستوران جدید٬یه کافی شاب نو٬یه سفره خونه ی جدید می خواد!هر چند کسی نیست که باهاش به همه ی این جاهای نو برم!حتی تنها ناهار می خورم و تنهای تنها شام می خورم.اما حوب دلم هوس یه پاتوق جدید کرده! *حس ششم زندگی درست بود٬پسرهای هم کلاسیم از من یه ذهنیت دختر پایه برای شیطنت و مسخره بازی و در عین حال غیر پایه برای رفاقت دارن!(شاید منظور این جمله رو متوجه نشین٬یه نمه خانوادگی بود).دیروز سر کلاس زبان عمومی فهمیدم اصولا هم کلاسی هی آقام بهم خیلی علاقه مند هستن! *دلم تنوع می خواد٬یه عالمه تنوع! *دلم یه سفر می خواد! *گاهی حرف ها و رفتارهای بابا یعنی آخره حرص در وردنه٬می خواد بگه من آخرش ام٬نمی خواد قبول کنه ممکنه هست خیلی چیزها رو ندونه!یا حداقل دیگران از من بالاترن!!! *خیلی بیزارم از محبت های شرطی؟!!اگه بخوام محبت شرطی و تعریف کنم می شه:محبت هایی که ذفیق جیب و پول و ماشین و مارک لباس ات هستن! دورمم پر از این آدم ها....پرررررررررررررررررر! و ازشون بیزارم! *اینکه آدم تیغیده بشه خیلی بده!و بدتر از اون آدم هایی که می تیغن! *امروز یعنی اول آذر٬تولد یه دختر خانم٬خوشبین٬مثبت اندیش و شکر گذاره!فکر کنم فهمیدین تولد کی هست؟! امروز تولد "زندگی" ایه! تولدت مبارک!
یه جای بلند مثل همون جایی که اون روز باهم بودیم و من رنگ به رنگ حرف شنیدم٬رنگ به رنگ شدم و دم نزدم.یه جای بلند وایمیسم٬انشگت اشاره ام و انگشت وسط رو می ذارم کنار هم٬بهشون نگاه می کنم و می ذارمشون رو زمین و برای خودم و زندگی خودم و آدم های اطراف ام یه فاتحه می خونم.
برای کسی که برای همه مادر بود و برای من زن بابا!همونی که دلش برای همه واقعا تنگ می شه اما برای من فقط در حد ابراز چند کلمه و نهایتا چند جمله! یه فاتحه می خونم برای همونی که ادعای روشن فکریش یه دنیا رو خفه کرده فاتحه می خونم٬برای کسی که بهترین ثانیه هام و خراب کرد به اسم صلاح! یه فاتحه ی عمیق برای اونی که فکر می کنه من ۷ ماهم و نمی فهمم محبت واقعی و غیر واقعی!درک نمی کنم تیکه های رنگ به رنگ اش رو. به فاتحه برای تویی که قط برای داشته هام اومدی سمت ام٬اونی که فقط به مارک کیف و کفش ام نگاه کرد و از حسادت آه کشید.انقدر آه کشید که آخر آه هاش به زمین گرم نشوندتم. برای همه ی رفته هام و کشته هام فاتحه الصلوات! حتی برای "آب" هم فاتحه خوندم٬بهش اس ام اس زدم و گفتم:دیگه تحمل ندارم و الهی خوشبخت بشی! حتی صبر نکردم دلیورش بیاد و گوشی خاموش! همه برام مردن.... همه! حتی تو آب. به خصوص تو مامان و بابا..
هی به اون٬به اون ها و به این ها نگاه می کنم!هی با خودم حرف می زنم٬از خودم٬از "آب"٬از خدایی که قراره این نزدیکی باشه می گم!غر می زنم.به خودم می گم با این همه تعهد چرا حال و روزگارم این چنین شده؟اما تا یه مریض می بینم می گم:شکرت!می گم:درد های من که درد نیست٬همین که سالمم خدا رو شکر.هی غر می زنم:چرا نشد که من امسال...!اما بعد از اینکه نزدیک بود برم زیر کامیون ۱۸ چرخ و بخیر گذشت می گم:وای نه خدا رو شکر..ببین هی نق می زنی خدا حالت و می گیره! هی غز می زنم و مقایسه می کنم.از این مقایسه به بن بست می رسم.هیچ وقت از مقایسه به حسادت نمی رسم.هیچ وقت!اما برام یه سوال پیش می یاد٬برام یه چالش پیش اومده!اما تا باز می بینم یه دفعه نفس مامان بریده می شه٬پای بابا درد می گیره٬مامان بزرگ ناراحت می شه٬"آب" سرما می خوره به خودم می گم:بتمرگ سر جات!هی غر بزن تا خدا بهت درد واقعی رو بده ببینی یعنی چی؟! این مدت برام سوالای بزرگی پیش اومده٬به عبارتی چالش های بزرگی رو روبروم می بینم. من سر از عدل خدا در نمی یارم٬من سر از این دعا و قسمت در نمی یارم.من نمی فهمم فلسفه ی وجودی تقدیر و در عین حال اختیار رو. وقتی می شنوم که: الله یحب الصابرین. نمی فهمم یعنی چی؟! نمی دونم چرا خدا ما رو با دادن مشکل امتحان مون می کنه؟!اصلا چرا امتحان مون می کنه؟؟!اصلا چه لزومی به امتحان شدن داره که حالا بهمون بیاد و بگه دوستتون دارم اگه صبور باشین. ماجرا مثل این می مونه که شما یه نفر و دعوت کنین خونتون و بعد یه مشت پول بذارین جلوش حالا امتحانش کنین که دزد هست یا نه! اصلا دیگه چه دعوتی بوده؟! من نمی فهمم فلسفه ی دعا رو! ما دعای توسل می خونیم.دعای جوشن کبیر می خونیم.دعای عهد می خونیم.اصلا فلسفه ی این دعا ها چیه؟؟!اصل و ریشه ی یه دعایی مثل دعای عهد از کجا می یاد؟!چرا خدا می گه من منتظر ذعای بنده هام هستم تا اجابت کنم و از طرفی وقتی نمی شه٬وقتی روزگار و احوالات ما با خواستمون فرق می کنه می شنویم:به صلاح نبوده٬قسمت نبوده. اگه قراره خدا قسمت و مشخص کنه پس دعای من اینجا چه کاره است؟اگه قراره خدا حرف آخر و بزنه پس من چه موجود صاحب اختیاری ام؟!دیگه صاحب اختیاری که...! من از خیلی احوالات و گرفتن ها و ندیده ها و نشنیده ها دلم گرفته. حس می کنم هیچ چیز از این دنیا نمی دونم و نمی فهمم. چند ماه پیش دختر عمم که فقط ۸ سال داره از زندگی در مورد خدا و پیدایش آدم ها پرسید.مساله ای رو بیان کرد که من٬ و زندگی موندیم باید چی جواب بدیم اما حالا که فکر می کنم می بینم حرف خیلی قشنگی زده. در برابر حرف هایی که از خدا و بزرگی خدا بهش می زد٬پرسید:حدا چه شکلیه؟! زندگی جواب داد:نمی تونیم برای خدا وجودیتی بگیم٬نمی تونیم بگیم چشم داره یا ابرو برای همین به حاطر قداست خدا به نور تشبیه اش می کنیم. در برابر تمام سوال های ذختر عمه ی ۸ ساله ام٬زندگی٬پدرش و مادرش حرف هایی رو توضیح دادن که من٬شما و ۹۰ در صد از آدم ها این ذهنیت و از خدا داریم:نور دونستن٬عالم کل٬دانا بودن٬منزه بودن و سنجش گر.اما دختر ۸ ساله چیزی گفت که شاید همه ی ما رو دعوت به سکوت کرد. دستش رو مچ کرد٬زیر چانه اش گذاشت و با ژست پرسشگر همیشگی گفت:پس خدا فقط یه ذهنیتی که ما برای خودمون ساختیم؟! فک زندگی تقریبا افتاد زمین و فقط پدر و مادرش بودن که جواب همیشگی پدر و مادر خودم رو دادن:عزیزم ما آدم ها اگه قراره به همه چیز فکر کنیم نمی شه شاید باید یه سری مسائل صرفا برامون سوال باشه بهتره. اما من هنوز این حرف دختر عمه ام با سول های خودم قاطی شده٬حتی در روز چند ثانیه ای هم جواب چراهام رو سوال و پاسخ دختر عمم می دونم! پاسخ چراهای من مدتی که شده:خدا فقط یه ذهنیت و پیش فرض ماست! شاید.... پی نوشت: ۱.به امید خدا دیگه از فردا قصد کردم هیچ نماز قضایی نداشته باشم و ایشاالله خدا هم کمک ام کنه. ۲.دلم عجیب کم آورده.
حکمت عشق چه قدر زیباست.
دریچه ی عشق جدا از شوخی ها٬هوس ها و خودنمایی های منه. صلاح عشق جدا از سجاده ی نیمه پهن منه. قشنگی صدای تو زیباتر از ندای شبانه ی من و دعا توسل خوندن منه! زمان می خوام. زمان می خوام تا همون کهکشون هایی که می گن تحت فرمان من رو باز اطاعت پذیرشون کنم. خدایا این زمان و بهم بده. مدتی که فکر می کنم خدا فقط ساخته ی دست ماست٬فقط ذهنیت ماست.بیا و بگو که هستی. .. این مطالب زمانی نوشته می شه که سمت چپ صورتم آنچنان درد می کنه که حس عجیب سکته رو دارم.آنچنان گریه کردم که چشم هام شبیه به غورباقه شده. زمان می خوام برای خواستم. برام دعا کنید..... دعا! برام اون و بخواین. برام خیلی چیزها بخواین... دارم می میرم از گریه و درد..... خداحافظ! یا با دست پر بر می گیردم یا با روح داغون. بگو دستم پر خواهد بود... امشب عمیقا تو اوج زمینی بودن عشق آسمونی و درک کردم.
پیام تبریک اش رسید اما به شیوه ی خودش.
این روز اومد و باز همه چیز بر عکس برنامه ریزی های من گذشت. تبریک گفت اما خوب شبیه تسلیت بود. غم آخرت باشه "آب". "آب" از دست من ناراحته! "آب" من و گیج کرده٬من سر از رفتار پر پیچ و خم "آب" در نمی یارم.من نمی فهمم مشکل "آب" چیه!من نمی فهمم از این بهونه گیری ها چی می خواد.نمی دونم فکرهای من درسته یا نه! افکار "آب" دوباره شده مثل پیچ های جاده چالوس٬من هم ازش هیچی نمی فهمم. "آب" از دست من نارحته. وقتی شنبه خبر مرگ ام رفتم عروسی٬برگشتن با ماشین دایی هام برگشتم٬مثله همیشه هم وقتی باهم می یفتیم شروع کردیم به مسخره بازی و عروس و داماد و مسخره کردن و به قول خودمون ترکوندن٬گویا من هم با موبایل ام ناخواسته شماره اش و گرفته بودم و چند دقیقه ای همه ی حرف هامون رو شنیده.از همون ثانیه که هی بهم زنگ زد و هی از اون ور دایی هام مسخره بازی درآوردن گیر سه پیچ داده که تو با پسر بودی! امشب زنگ زد و وقتی دید تو خیابون ام داد زد:کجایی تو ۸ شب؟! داد زدن اش و با آرامش جواب دادم٬به قداست همون آبان ماه:دارم از دانشگاه می رم خونه. حرف هاش بود که باز جلوم قدم رو می رفت:از کی دوشنبه ها این موقع می ری دانشگاه!با پسر می ری بیرون!الان کی پیش ات؟کجا می ری؟!شب باید از خیابون جمع ات کنم!بابا کجاست و همین طور شلیک حرف هاش.... و تبریک تسلیت شکل اش! .... من ناراحت شدم از دست حرف هاش با اینکه یه خداحافظی معمولی و ساده کردم اما خودم و دارم با یه حرف امیدوارم می کنم یا شاید هم اسمش گول زدن خودم باشه! من یاد حرف "آب" می یفتم٬وقتی چند سال پیش بهم گفت: "آدم کسی و که دوست داره بهش گیر می ده٬وگرنه کسی که برای آدم مهم نباشه که ارزش گیر دادن نداره." و امشب و با دلخوشی به این حرف اش سر می کنم!.... پی نوشت: ۱.شکر...شکر که ۴ سال پیش با "آب" آشنا شدم..شکر برای داشتنش٬شکر برای همه چیزهای خوبی که بهم یاد داد٬شکر برای همه ی خنده ها و گریه های کنارش. ۲.ببخش اشتباهات من و خدای دانا٬ببخش بدی هام رو در حق "آب" و کاری کن که نادیده گرفته بشه توسط "آب"تمام این بدی هام. ۳.کمک ام کن تا با کمک "آب" باز از نو بسازیم.کمک کن کنار هم بودن و درک کنیم٬مثل حس روزهای این چنینی "آب" ۴. کاش می شود به "آب" گفت من این روزها حتی تنها غذا می خورم چه برسه که بخوام با پسر برم بیرون و به قول اون... ۵.این پست به وضوح کامل نوشته شد٬امیدوارم باز دوستان گلایه ای از وزارت اطلاعات بودنش نکنن. ۶.جدا از مسائل سیاسی بیزارم از "احمدی نژاد"٬برای هر راهپیمایی تن ام می لرزه که مبادا و نکنه....(ای یکی استثنا رمزی بود.)
عمیقا معنای تنهایی رو درک می کنم.عمیقا معنای خشم رو می فهمم.عمیقا معنای له بودن رو درک می کنم و با بغض شب ها رو صبح می کنم و صبح ها رو پنهان می کنم چشم هایی که روزی جایش قله ی دماوند بود! فقط چند ساعت مونده به ۱۹ آبان ماه و من لحظه ها رو زجه می زنم.تا می توانم سر مامان ام داد می زنم٬برای رفتارهای اکنون اش و برای آنچه در گذشته با من کرد و من بی گناهانه مجبورم رفتارش را توجیح کنم٬عملکرد گذشته اش برایم شده یه بازتاب بی دلیل غلط و این من ام که بی گناه باید جواب پس بدهم برای چرای رفتار او و حالا در این ثانیه ها مغرورانه و شاید با کینه نگاهش می کنم و تاوان آن روزها را می خواهم. پدر که ادعا می کند با گریه ی من سرش درد گرفته فقط برایش پوزخندی دارم!پوزخندی به عمق تنفری که برایم از بودن درست کرد.جمعه سمت کوچه و پس کوچه های همان حا٬وقتی چند پسر ۱۵ ساله را دیدم٬خندیدم به وجود خودم و سوال کردم:هنوز پشیمان نیست؟! وقتی به عکس روژین نگاه می کنم٬می خندم٬یه خنده ی تلخ:چه کردی با علاقه ام!!! باید تحمل کرد!نه...باید پذیرفت.باید پذیرفت تنها شام خوردن ام رو٬تنها ناهار خوردن ام رو و توی تاکسی صبحانه خوردن ام رو. باید پذیرفت نبودن ات رو٬باید پذیرفت رفتن رو و باید درک کرد خسته بودن ات رو. باید پذیرفت درک نشدن رو... باید پذیرفت بودن آن دو و شاید این دو.... خیلی چیزها رو باید پذیرفت.
سلام "آب". یه دنیا باهات حرف دارم٬یه سبد برات هدیه دارم٬یه عالمه حرف دارم.اما نیستی٬باز گرفتار٬باز مشغول و باز وقت بیکاریت حتما فقط خوابی.این روزها من هم مشغله دارم٬این روزها من هم موندم باید خودم و به کدوم کلاس برسونم٬برای کدوم کلاس درس بخونم و چه کنم برای خیلی چیزها.اما این وسط همیشه یه چیزی هست٬همیشه یه حسی هست و یه کسی هست که بهش فکر می کنم٬براش وقت می ذارم و دربارش حرف می زنم٬تنها کسی که جزو مشترک همه ی کارها٬همه ی فکر ها و همه ی نوشته هام هست تویی٬تویی که این روزها من باز از احساس و حس و عاطفه ات سر در نمی یارم. من این روزها بی صدایی اتاق رو با صدای زجرآور چاووشی پر می کنم و بعضا از این زجرآوری لذت می برم.من این روزها روزی ۳ بار "رفیق این روزها" رو گوش می کنم و با سر درد می خوابم.من این روزها خودم را می زنم به بی خیالی٬اما هرچه قدر شب ها و روزهای با تو بودن رو کنار هم قرار می دم نمی تونم منطقی برای رفتارهات پیدا کنم.من حرف ها٬نگاه ها٬دست ها و زخم زبون هات و کنار هم قرار می دم اما مخ ام به هیچ جا نمی رسه!تحلیلی برای رفتارهات پیدا نمی کنم. دلم می خواد روبروت وایسم٬داد بزنم٬بزنم تو گوش ات و آخر سر فقط نگاهت کنم و دست هات و بگیرم. اما... اما من باید خفه شم چون روزی پست بودم٬چون روزی جواب تلفن ات را نمی دادم٬چون ۴ سال پیش موبایل ام خاموش بود!چون ۴ سال قبل نمی خواستمت! الان عشق من رو حروم می کنی٬چون وقتی تو عاشق بودی من عاشق نبودم!الان حس من و آتیش می زنی چون ۴ سال پیش به تو گفتم:برو. الان حسی برات نمونده چون زمانی که من برام حسی به وجود نیومده بود تو پر از احساس بودی! و من الان می رسم به همون حرف٬به همون جمله ی معروف: "زندگی از دو قسمت تشکیل شده٬قسمت اول که در پی قسمت دوم است و قسمت دوم که در حسرت قسمت اول است." ما .من و تو . تو به دنبال من٬من در حسرت تو. من به دنبال تو٬تو در حسرت من. این روزها احساس من در حال گم شدنه٬این روزها من آغوش پر از محبت تو رو میخوام اما تو دوری! دست های تو فقط دستهام و می گیرن٬شاید فقط برای یه عادت.شاید! تنها چیزی که این روزها من و می خندونه وقتی که روبروی آیینه می ایستم و به گونه هام نگاه می کنم و یاد حرف تو می یفتم! "آب" نمی دونی چه حالی دارم وقتی معنای حرف ها و نگاه هات و نمی فهمم. نگاه های تو این روزها شده مثل یه "پازل". من حرف های تلخ ات و می چینم٬زخم و زبون هات و می چینم٬محبت هات و کنار هم می ذارم٬دست هات و جدا می ذارم یه گوشه٬وقتی بلند بلند می خندی می ذارم یه گوشه ی دیگه٬وقتی شوخی می کنی و جدا می ذارم٬نگاه مشتاق ات و می ذارم یه گوشه٬غیرتت و می ذارم یه کنار دیگه اما هر کاری می کنم٬هرچی سعی می کنم نمی تونم!نمی تونم این پازل و بچینم.چون همش توش پر از تردید٬پر از شک٬پر از تضاد و رفتن و نیومدن و اومدن و موندن! نمی دونی! کاش می تونستم ذهن ات و بخونم٬کاش می تونستم نگاه ات و تو خیابون مژده درک کنم.
|
About
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است! Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 Links
ساعت54:24 نیمه شب |